چه كسي تخم دزدي را پاشيد توي نهاد آدمي؟ چه كسي فطرت دزدها را هم سياه نمي دانست؟ دزدي كه من ديدم، عين تاريكي بود كه افتاده بود روي تمام حقيقت. روي تن هاي سخت مرده، صورت هاي سرخ. دروغ داشت زندگي مردم شهري را تباه مي كرد. مثل دزدي؛ كه فقط تاريكي شب، نمي خواست.
حالا من، حالا تو، تماشا كرده بوديم نقطه هاي سياه تاريكي و دزدي او را. او مثلاً شهروند، شده بود يك علامت سؤال بزرگ، يك صداي شكسته، صورتي سفيد و لباني كبود، ازترس.
***
چه كسي تخم دزدي را در بكارت آدمي گذاشت كه در هنگامه اي، چنين بدنام و بي نام شود، او كه مثلاً ازجنس سپيدي و سجده است.