تبليغاتX
روزانه
روزنامه نگاری، ارتباطات و روابط عمومی
...

پس تاکيد داريد که در هيچ کدام از تصميمات پدرتان در مقام تصميم گيرنده اول دستگاه ورزش کشور نقش نداشته‏ايد؟
دقيقا، در جماعت غيردولتي و حتي در مواردي دولتي بنده را به عنوان يک تحليل‏گر مي‏شناسند و آنهايي که بنده را مي‏شناسند در جريان هستند که توانايي تحليل مسيرها را دارم و گهگاهي نظر شخصي‌ام را به عنوان فرزند به پدرم انتقال مي‏دهم. پدرم درگاه‏هاي اطلاعاتي گسترده و متعددي دارد که شايد معاونان، رئيس دفتر، برخي کارشناسان و حتي برخي اشخاص معتمدش را نيز شامل شود که بنده نيز يکي از اين اشخاص هستم. بنابراين اگر شخصي برکنار شد يا انتصاب شد، نمي‏تواند نتيجه مشاوره بنده باشد و تصور مي‏کنم عده‏اي سعي کردند بحث مشاوره را با دخالت، يکي کنند و همين مساله اين حواشي را ايجاد کرد.


اين مساله به علت اتفاقاتي است که همزمان يا پس از جلسات شما با پدرتان به وقوع پيوسته است؛ تصور نمي‏کنيد که ناظران اين اتفاقات بدون توجه از کنار چنين همزماني بگذرند؟

...

این مصاحبه را بدون هدف و غرض خاصی به لحاظ گرایش های سیاسی تنها به عنوان نمونه ای خوب انتخاب کرده ام. بررسی این نمونه تنها هدف آموزشی دارد. یکی از معدود مصاحبه هایی است که در مدت اخیر در رسانه ها انجام و به شکل حرفه ای و قوی سایت تابناک(تابناک ورزشی) منتشر شده است. به چند دلیل:

۱- خبرنگار پرسش هایش را دقیق و بدون تعارف مطرح کرده است.

۲- استفاده درست و بجا از اطلاعات تلفیقی در باب ورزش و پیوند آن با تحولات سیاسی

۳- خبرنگار با توجه در دست داشتن اطلاعات موثق خود، که گاه با احتیاط مطرح شان می کند، لازم نمی بیند برای مچ گیری، لحن تند و پرخاشگرانه ای به کار بندد.(این موضوع در ریتم نوشته مشخص است)

۴- مصاحبه شونده بر پاسخ هایش کاملا مسلط است و نقش هماوردی در مقابل مصاحبه کننده دارد.

۵- مصاحبه شونده نقش آگاه و فعال دارد. به پرسش ها با قاطعیت پاسخ می دهد. و اینچنین روند مصاحبه پیش می رود.

۶- به عنوان ناظر بی طرف می توان از صراحت لهجه مصاحبه شونده نیز لذت برد. حتی جایی که موضوعی را انکار می کند. و با ترفندی حرفه ای توپ را به زمین شخص یا اشخاص دیگر می اندازد.

و نکته های دیگر که در روزهای آینده واکاوی اش می کنیم.

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه 27 اردیبهشت1388ساعت 13:30  توسط مهران بهروزفغانی  | 


ظهر نشده، نفريني حواله‌اش كرد و صدايش رفت آسمان: «پاشو، باز هم بايد با داد و فرياد بري مدرسه. بابا، همه همسايه‌ها فهميدن وقت مدرسه رفتنه، هر روز همين بساطه. توي اين كتاب‌ها مگه چي نوشتن.»

كتاب را بست و جوراب‌ها را تا زير زانو بالا كشيد. چهار تا كتاب و خودكار انداخت توي كوله‌پشتي و مطمئن شد امروز هم به اتوبوس نمي‌رسد. اما خوشحال بود كه به قولش عمل كرده و كتابدار مدرسه، امروز به جاي يك جلد، دو جلد كتاب امانت مي‌دهد. تا رسيدن به مدرسه، چند صفحه‌اي از كتاب را دوباره زيرچشمي ورانداز كرد. دلش مي‌خواست جاي قهرمان داستان، مي‌توانست چند زنداني ديگر را هم آزاد كند. دلش حسابي از زندانبان خون بود كه از غذاي بدبخت بيچاره‌هاي دربند توي قلعه هم دزدي مي‌كند. اما قهرمان داستان خوب حالي ازشان گرفته بود....

منبع: دوچرخه شماره 487، پنجشنبه 23 آبان


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه 15 اسفند1387ساعت 17:9  توسط مهران بهروزفغانی  | 

• اسمت چي بود؟
•• من، شاهم. اسم ندارم.
• پس كو تاج و تختت؟
•• دزديدن. زنم دزديده. ميگه تو دروغ مي گي. ديوونه اي.
• تو چي مي گي؟
•• من ميگم اگه ديوونم پس چرا زنم شدي.
• اون چي مي گه؟
•• مي گه اول اينجوري نبودي. از بس زدن توي سرت كه ديوونه شدي.
• اما شاه كه ديوونه نمي شه؟
•• به زنم بگو كه من شاه حسين، ديوونه نيستم.
• زنت حتماً از شاه خوشش نمي آد!


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه 12 دی1387ساعت 10:45  توسط مهران بهروزفغانی  | 

سارق 38 ساله شهركتاب نياوران شايد تصور نمي‌كرد دو سال بعد از دستگيري و اعترافش به سرقت 20 ميليون تومان كتاب نفيس، بيشتر كتابفروشي‌هاي خيابان انقلاب علاوه بر نصب دوربين مداربسته، كتاب‌هايشان را به باركد الكترونيكي ضدسرقت مجهز كنند. با اين وجود بيشتر كتابفروشي‌ها اميد چنداني به كاهش سرقت سرمايه‌شان ندارند.

ساده و روان نوشتم تنها به این دلیل که نوشتن یادم نرود. ادامه را اینجا بخوانید و ایرادهایش را یادآور شوید.

+ نوشته شده در  دوشنبه 15 مهر1387ساعت 10:18  توسط مهران بهروزفغانی  | 

پس از سالها دوباره برگشتم به دنیایی که همیشه دوستش داشتم، روزنامه نگاری برای کودک و نوجوان البته با گرایش بیشتری به دومی. خب این هم تازه ترین مطلبی که برای این گروه سنی نوشته ام. 
بخوانید و لطفا ایرادهایش را برای همه مخاطبان بنویسید.
 
*** 
 
همشهری ــ دوچرخه (پنجشنبه 31 مرداد ۱۳۸۷)
 
 
خوابشان درهم پيچيد. آشفته شدند و قطار گذشت. خفتگان شش هزار ساله بي‌رمق‌تر از هميشه، دوباره يله دادند بر خاك.
يادشان آمد شبي اين چنين آشفته شدند. شراره‌هاي آتش بر سرشان فرود آمد و سقف خانه شان آوار شد و صبح روز بعد هيچ كس نبود تا برآمدن آفتاب را به همسايه‌ها خبر دهد. سوت اولين قطار، خواب خفتگان «حصار» را آشفته كرد، بعد از 6600 سال. آرميده بودند در سكوت كه ناگاه قطار حاشيه كوير سمنان و دامغان دل شب را دريد و غريد و خاك حصار دوباره لرزيد، پس از 6600 سال.
 
  حصار، جايي سه كيلومتر دورتر از دامغان كه پسته فراوان دارد، براي من و تو، پر از راز و رمز است، پر از خيال‌ها و خواب‌هاي تعبير نشده كودكاني كه آنها را نديده‌ايم و نامشان را نمي‌دانيم.

  دختركان و پسركان حصار شايد هرگز فكر نمي‌كردند هزاران سال بعد باستان‌شناسان، زمين زير پاي‌شان را كند‌‌وكاو كنند و در لايه‌هاي خاك، اين خاك خفته از 6600 سال پيش، شانه‌اي و آينه اي پيدا كنند و سفالي از دل خاك، كه نقش و نگارش در تاريخ بي‌همتاست. دست كدام مادر، شانه را بر گيسوي دخترك مي‌كشيد، نرم؟ دخترك در آينه چه مي‌ديد؟ دست نوازشگر كدام پدر از خاك، گلي ساخت براي سفال؟ راستي تقاطع آب و آينه در كدام سوي حصار قرار داشت؟

   6600 سال پيش، پسر‌بچه هاي اين پهن‌دشت مرموز، چه مي‌كردند؟ روزها و شب‌هايشان با چه شور و شيطنتي مي‌گذشته؟ بازي‌هايشان چه بوده و كدام اسب چوبي را زين مي‌كرده‌اند به تقليد از پدر، تا به كوه بزنند و در دشت‌هاي سبز حصار، گوسفندان را هي‌هي كنند.

   باستان‌شناسان، اول بار، 77 سال پيش، نخستين لايه خاك حصار را از چشم گذراندند و گفتند، عمر اينجا 3500 سال است.  بار دوم، 46 سال پيش‌گروهي به لايه‌اي ديگر رسيدند و گفتند، قديمي‌ترين لايه تمدن تپه مركزي حصار، نشان مي‌دهد كه 6600 سال پيش، روي اين خاك، مردمي زندگي مي‌كردند با فرهنگ و خط و زبان. كودكانشان مكتب داشتند، آموزگار داشتند، كتيبه داشتند، پدرانشان دامدار بودند و اهل تجارت با سرزمين‌هاي دور و نزديك.

دوچرخه ـ همشهری


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه 11 شهریور1387ساعت 10:17  توسط مهران بهروزفغانی  | 

چه كسي تخم دزدي را پاشيد توي نهاد آدمي؟ چه كسي فطرت دزدها را هم سياه نمي دانست؟ دزدي كه من ديدم، عين تاريكي بود كه افتاده بود روي تمام حقيقت. روي تن هاي سخت مرده، صورت هاي سرخ. دروغ داشت زندگي مردم شهري را تباه مي كرد. مثل دزدي؛ كه فقط تاريكي شب، نمي خواست.

حالا من، حالا تو، تماشا كرده بوديم نقطه هاي سياه تاريكي و دزدي او را. او مثلاً شهروند، شده بود يك علامت سؤال بزرگ، يك صداي شكسته، صورتي سفيد و لباني كبود، ازترس.

***

چه كسي تخم دزدي را در بكارت آدمي گذاشت كه در هنگامه اي، چنين بدنام و بي نام شود، او كه مثلاً ازجنس سپيدي و سجده است.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه 9 تیر1387ساعت 12:43  توسط مهران بهروزفغانی  | 

گفت و گو با «عباس هوتهم» قديمي ترين عكاس پزشكي قانوني
107031.jpg
پشت پنجره اتاقك عكس، نشسته است تا كسي گشمده اش را شناسايي كند. آلبوم هاي رنگي، بوي ذهم خون را مي پاشد روي صورتت، روي حادثه، روي قتل.
ـ چند وقته گم شده؟ قدش، رنگ مويش؟
ـ مرد يا زن؟ دنبال يك نشاني روي تنش باش؟
ـ به خاطر داري چه لباسي پوشيده بود؟
ـ اين عكس ها را ببين. مي شناسي اش؟ گمشده تو نيست؟
ـ خوب نگاه كن! دقيق تر! گمشده ات اين نيست؟
نشسته پشت ويتريني كه مشتريانش، اهل عزايند. سالهاست كه اينجا نشسته وهر وقت كه معركه اي بالا بگيرد، مي رود عكس بگيرد از تازه واردان مجهول الهويه، مقتولان گمنام، رنگ پريده و بي نفس.
رفتم پشت دوربين. گفتم سرش را بلند كن، پرونده بدون عكس كه نمي شود. بيچاره گمشده، نه نامي، نه نشاني.
از اولي كه عكس گرفتم، دومي هم آماده شده بود. سرش را بلند كردند، خيز برداشتم تا پرونده بدون عكس نشود. زانوانم سست شد. شكستم. برادرم بود پشت دوربين، مرده بود.
 ***
۲۴ سال عكس گرفتن از پيكرهاي بي جان،سرهاي بريده، تن هاي سوخته و بي صورت، چرمينه پوستش كرده است.
مي خندد، اما منجمد؛ اين سالها چقدر سخت گذشته است.
 
***
 
۲۲ دی ماه ۱۳۸۱ مصاحبه با آقای عباس هوتهم در روزنامه ایران چاپ شد. چگونگی انجام این مصاحبه خود، گفتنی های بسیار دارد. این را هم بگویم که یادم نیست این متن را قبلا هم در وبلاگم گذاشته ام یا نه؟ اگر تکراری است بر حافظه ام خرده بگیرید.

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه 17 خرداد1386ساعت 12:50  توسط مهران بهروزفغانی  | 

زن خزيد گوشه ديوار. تنها بود و بي دفاع. زن فرياد مي كشيد و واماندگي و ضرب شست مرد را مزه مزه مي كرد. زن تنها كتك مي خورد و بغضش نمي شكست.

زن دست نوازشگر مي خواست، اما مرد ـ مثلاً شوهرش ـ گلوي شب را مي دريد. زن مي گريخت از عصبيت، از شك و ترديد و از همه بدخواهي محرمي به نام شوهر.

زندگي در گاو گم غروب ادامه مي يافت و زن از تعصبي كور مي گريخت و از همه شك ها و ترديدها. مرد اما همچنان بر پيكر زن آوار شده بود. زن مجال گريز نداشت.

صورت تكيده زن با دست سنگين مرد، خراش برداشت. او گريخت گوشه جزيره تنهايي، مرد اما مصمم ، محكم تر زد. از صورت زن ـ مثلاً دلداده مرد ـ خو ن مي باريد. هيچكس نبود تا بپرسد به كدام اتهام،مجازات مي شود و مرد با كدام اختيار، گلوي شب زن را مي درد. هيچ عابري از خيابان و بزرگراه همين شهر ميليوني، از كوچه پس كوچه هاي شب، نشانه عفت زن را نپرسيد. گناه زن چه بود؟!

خشم بر تن شب آبله انداخته بود و رعشه بر پيكر عابران. هواي خيابان و بزرگراه شهر، بوي شك و ترديد مي داد و دست سنگين مرد بود كه صورت زن را نوازش مي كرد، اما چه سخت و چه سرد!

حادثه و حادثه ها اتفاق مي افتد. قبلاً هم چنين بوده. مرد بر سر دلداده اش مي كوفت و مي خواست كه زن، مونس لحظه هاي درد و انتظارش به د وا و درمان، به لحظه هاي بي او، اعتراف كند. زن اعتراف كرد:«من خيانتكار نيستم.» و مرد اما محكمتر مي كوفت.

زن مي دانست وقتي پيراهن شوهر دو تا شد… اما اين نتيجه اعتراض بود. اين ايستادن بر بلنداي عشق بود وسيلي بي وفايي مرد را خوردن. زن اما هيچ نمي گفت. پس عابران گذشتند و من نيز. ديگران هيچ نمي گفتند و من نيز هيچكس شهامت نداشت بپرسد گناه زن چيست و من نيز.

زندگي نبض مي زد، جايي كه عشق معناي وفاداري به خويش را فهميده، و ا و هيچ نمي گفت. زندگي در گاو گم شدن خورشيد، رنگ مرد سالاري گرفته بود و هيچكس جرأت نداشت…
+ نوشته شده در  شنبه 5 خرداد1386ساعت 12:54  توسط مهران بهروزفغانی  | 

- آقاي كوثر! اجازه مي دهيد؟
** براي چه. براي رفتن يا دوباره پرسيدن؟
- براي گفتن يك چيز، يك راز و پرسيدن يك احساس. وقتي كه يك روز، نمي دانم چه زماني، چه ساعتي، اما در اين اتاق ديگر باز نمي شود، كليدي در قفلش نمي چرخد و نفسي در هوايش نمي پيچيد. آن وقت، نمي دانم بامداد است يا كه شب گير، شفق است يا كه فلق، اما ديگر «كوثري» نيست. او رفته و اين همه ايام تنها مانده است. من كه دلم سخت مي گيرد.
** بايد رفت. من هم فكر كرده ام به مرگ، به رفتن. همه اينها را مرور كرده ام، كوه، دشت، آبخيز و سيلاب. ذرات ما بايد جهاني ديگر را بسازند.
- قبل از رفتن و خفتن چه خواهي گفت؟
** مي گويم آب، بركت زمين است و ما هنوز ناشكريم....

***

اينها را که خوانديد، ته مانده اي از گفت و گوي ۲۱ دي ماه ۱۳۸۰ است. الان كه به گذشته نگاه مي كنم، مي دانم بايد نثرم را پخته تر كنم. زاويه ديدم را هم همينطور. نمي خواهم بگويم اين نوشته را در كارنامه ام قرار ندهيد، اتفاقا برعكس. اصرار دارم اين نوشته را همگان سخت نقد كنند. سخت. خودم در روزهاي آينده ايرادهاي بسيار از كارم مي گيرم. تا آن روز شما اين زحمت را بكشيد.

دسترسي به اصل مصاحبه


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه 12 آذر1385ساعت 15:18  توسط مهران بهروزفغانی  | 

توي راهرو گمش كردم. ميان آن همه آدم هاي جورواجور، دستبندزده و غم زده.
يكي طول درمان مي خواست، يكي آدم كشته بود. آن يكي جيب مردم را خالي كرده بود و ديگري دامني را لكه دار.
***
دنبال كسي بودم كه تخم كينه، جوانه مهرباني و محبت قلبش را خشكانده و مأمور، قفل دست هايش را سه كليده كرده بود. 
مجرم «محسن…» پسر تركه اندام و بالابلند بود. صاحب پرونده قتل ميدان راه آهن ورامين. هماني كه موهاي سرش را نمره چهار زده بودند. هماني كه دشنه كينه را در دل يك آدم ۲۷ساله فروكرده بود. مجرمي كه توي راهرو گمش كردم ۲۳سال داشت و بين مجرم ها اين يكي نوبر زمستان بود.
***
...
• توي سردخانه خوابيده، خيلي بي صدا، چطور زديش؟
ـ فحش ناموسي داده بود. ما هم با چاقو زديمش. توي ميدان راه آهن ورامين. هي كركري مي خواند. نمي خواستيم ناكارش كنيم. ولي وقتي ديديم چاقو توي دستمونه، معطل نكرديم.
• بعد فرار كردي؟
...
***
دنبال چيزي توي صورت محسن مي گشتم، خشونت، رذالت، دعوا و عربده كشي. شيشه نوشابه شكستن و سينه چاك دادن.
ميان قاتل ها محسن با سن كم و صورت كشيده اش برايم نوبر بود.
***
بخشی از مصاحبه های انجام شده من با آدم هایی در پزشکی قانونی که روزگاری در روزنامه "اخبار" و سپس در روزنامه "ایران جمعه" می شد. باید لینک اصلی اش را در وب پیدا کنم.
همین جوری محض نوشتن چیزی.


متن کامل را گذاشتم.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه 13 اسفند1384ساعت 17:34  توسط مهران بهروزفغانی  |