پدر نخواست دخترش با سرمايه اي از كتاب، كليد خانه بخت را سر بگيرد. نشاني كوچه بخت را مادر به دختر نشان نداد با نوشته هايي كه مي توانند آدم سازي كنند. آنها نخواستند بدانند يا كه ندانستند كتاب خواندني است، كتاب ماندني است و باقي هر چه هست، قراردادي است سياه شده روي كاغذي و سندي.
یادداشتی برای خبرگزاری کتاب
غريبه نيست. دور نيست. ميشناسياش. ميخوانياش. مينامياش. همه او اما نصيب دیگران شده. نقش «ديو» و «دد» را داشتهايم براي او. و او از ما «ملول» گشته.
از «مولانا» سخن ميگويم. او كه عشق و عرفانش همه از جنس نور است و حكمت. او كه از جنس ني و نجواست و در قمار عاشقانهاي، بيآن كه بخواهد و بداند که پيروز ميدان است يا كه نه، طريق «شمس» گرفت و تن را و روح را آزاد كرد....
گشنگي داشت فكرم را مي خورد. چطور بايد جمعيت را كنار مي زدم تا برسم به ظرف هاي آب؛ آبي كه از چشمه اي در بيابان جوشيد، هزار و چهارصد سال پيش، زير پاي اسماعيل كه كودك بود، كه تشنه بود.
گشنه بودم. جمعيت بيشتر مي شد هر لحظه، مثل صداهايي كه اوج مي گرفت به دعا، به راز، به نياز.
تشنه بودم. يكي قرآن مي خواند. يكي ايستاده بود به نماز. زده بود زير گريه، اويي كه من ديدمش. كسي دلداري اش نمي داد؛ آخر اويي كه بايد دلداري مي داد، خود بهانه گريه بود.
همیشه در سطح نگه ات می دارد. از بس که فرصت مطالعه نداری و از آنطرف جذابیت کار، گاه چنان است که با همان هیجان های کوچک، دلت خوش است.
همیشه نردبان دیگری و دیگران می شوی. خودت هم نمی دانی کجا نردبان شده ای و چرا شده ای تا کسی دیگر برود بالا و بعدها حتی تو را نشناسد.
همیشه به نظر می رسد از همه چیز باید خبردار باشی. پس فرصت مطالعه تخصصی را از دست می دهی. بیشترین فرصت کتابخواندنت، به دست آوردن آمار و ارقامی درباره فعالیت های حوزه های خبری ات است.
همیشه نگرانی. نکند اینجا هم تعطیل شود. نکند آنجا هم تو زرد از آب درآید.پس به این فکر می کنی که نه تو نباید همه تخم مرغ هایت را در یک سبد بچینی. پس اصلا وقت نداری به خودت برسی و درون کاوی کنی که در زندگی ات که گذشته و همینجور دارد می گذرد، کدام ها اولویت داشته.
امروز باز هم تولد داشتیم. تولد ایبنا. حسین نوروزی، پایه اش گذاشت.یادش بخیر. داد و دهش او مثال زدنی است.
آخرین تولدی که یادم هست روز زایش خبرگزاری میراث فرهنگی بود. همان که سی اچ ان می شناسندش. امیدوارم همیشه روی پا بماند حتی با چند خط خبر. ۴ سالم آنجا گذشت. به تولد آخرش نرسیدم. اگرچه تولدی هم نداشتند. مرجان شیخ الاسلامی پایه اش گذاشت. یادش بخیر. همراه افشین امیرشاهی و وحید پور استاد و روزهای دربند و کاخ سعدآباد. راستی چرا کسی برای جمع کردن خاطرات نامکتوب بچه های رسانه ها، همت نمی کند. هرچند خودم هم این همت را ندارم. شاید چون درس نمی گذارد. بگذریم. اما نه یاد سودابه رحمدل با خودخوری هایش، یاد شیده لالمی همان روز اولی که آمد روزنامه ایران و بعد سی اچ ان و یاد فرزانه قاضی زاده و سینایش و مانی اش بخیر. آقاي امين و فرزانه و سارا، حامد، ولي، حسين جوني، چنگيز، مهدي مظاهري، مليحه، حسن ، احسان، تينا، مرجان و دهها نفر از بچه هاي خوب ديگر. ... قابلمه های بزرگ و دور هم نشستن و بلعیدن لقمه هایی که با حرص و جوش قطع شدن اینترنت، چه زود هضم می شد.
يادشان نيك كه هركدامشان توانستند و مي توانند بالاتر از لياقتشان باشند.
بعضي وقت ها مي فهمي آنجايي كه هستي برايت كوچك و تنگ است بايد بالاتر بري، جايي كه وسيع تر باشد. اي كاش زودتر بفهميم وقت پرش چه زماني است. اما لعنتي هميشه دير مي شود. هميشه خدا هم چنین بوده.
به هرحال همیشه تولد. همیشه زایش. همیشه درد. و مشتی عکس و خاطره.
هر کس وارد این حرفه نشده، هنوز هم دیر نشده. نیاید. این حرفه فقط مهلت می دهد دشمن راستین جامعه ات را بشناسی ولی دشمن درونت را هرگز، به هزار دلیل.
چگونه روزنامه نگار شدم؟
نفسم بالا نمي آمد. بيشتر را ه را دويده بودم. احساس سارقي را داشتم كه فكر مي كرد الان صاحبخانه و همسايه ها دارند دنبالش مي دوند.
من چه چيزي را دزديده بودم؟ كلمه كه جسارت دزدي نمي خواهد. نوشتن حرف هاي تند گلآقا كه دزدي نيست. او درباره سانسور حرف زده بود و صبح فردا تنها روزنامه اي كه مشروح اين حرف ها را منتشر كرد، “ابرار” بود. باز هم فكر مي كنيد من يك سارقم؟
۲- می روم سفر شاید آنجا به روز شوم. به دریافت های تازه نیاز دارم. عطش دیدن دارم. عطش فهمیدن. عطش گم شدن در میان جمعیتی سفیدپوش.
۳- تا ۵ سال آینده هم از روزنامه نگاری کناره می گیرم. می نشینم به نوشتن. همه مطالب این وبلاگ و همه آنچه در طول این سال ها به عنوان نمونه جمع آوری کرده ام را در کتاب هايي تخصصی جمع می کنم: درباره تيتر نويسي، خبرنويسي كاربردي، نمونه گزارش هاي قابل تامل ، روزنامه نگاري شهري، بخشی از کار ترجمه و تاليف انجام شده است. احتمالا انتشارات نورونار منتشر کند.
۴- همیشه به این فکر می کنم برای روزنامه نگاری کشورم چه کرده ام؟ سهم دیگران چه بوده است؟ روزنامه نگاری ایران حرفه ای نیست. با این وضعیت تدریس و کم مایگی، حرفه ای هم نخواهد شد.
۵- به خاطر علاقه شديدم به " تئو آنجلوپولوس " كارگردان يوناني الاصل و سازنده فيلم هاي محشري چون دشت گريان، گام معلق لك لك و ... در حال ترجمه کتابی درباره او هستم. بعد از سفرم كه از روز شنبه ۳ آذر آغاز مي شود،امیدوارم در سال ۸۷ منتشر شود.
راستش همه روزهای تعطیل نوروز ۸۶ ، خوشبختانه در این ملک و دیار نبودم.سفر کردم به سرزمینی که تو گویی اهالی اش تاریخ بیهقی را گذاشته اند مقابلشان و با ادبیات قرن ۷ و ۸ گپ می زنند.
شنبه بود که به دوشنبه رسیدیم. شهر تعمیر می خواهد ولی هیچ کدام از مردم، الزامی بر آن نمی بینند. شهر آرام زیر بارانی که سه هفته بی وقفه بارید، چشم انتظار گردشگران ایرانی است. ایرانی ها را دوست دارند از سر صدق و صفا و البته بابت وطن، که می گویند ایران و تاجیکستان را از هم جدا کردند.
تاجیکستان روزنامه ندارد. در واقع مردم تاجیکستان این رسانه را نمی شناسند. هر چه هست هفته نامه است و تک و توک ماهنامه ای که خریدار ندارد و نویسندگانش از گروه وابسته به دولت هستند. هفته نامه هایش دو دسته است، خصوصی و مستقل و بیگانه ، که تمام حقوق تحریریه را ماهیانه می پردازند.(در این باره نوشتنی زیاد است که به تدریج برایتان می نویسم)
روزنامه نگارانش حقوق مکفی نمی گیرند. حتی وقتی برای چند نشریه می نویسند.
وقتی باران می بارد، شمارگان همان هفته نامه های خصوصی و بیگانه از ۳ هزار نسخه به ۱۵۰۰ نسخه کاهش پیدا می کند.
مردم تاجیک عطش روزنامه خوانی ندارند. مهم ترین دلیلش دلمشغولی هایی است که ۱۸ ایستگاه رادیویی و حدود ۱۲ نشریه (هفته نامه)، که همه با هزینه کشورهای غربی و اروپایی راه اندازی شده است، ایجاد کرده اند.
یکی از مهم ترین نقطه ضعف های همه نشریه های مستقل و مجله های دولتی، که ماهنامه اند، صفحه آرایی بی رنگ و لعاب شان است.
زیاد نوشتم. از حوصله خواندن فراتر است.
یک پیشنهاد هم دارم و اینکه هر کدام از شما هم می توانید در این باره نکته ای بنویسید و در همین وبلاگ منتشرش کنیم. هرچه انتقادی تر باشد بهتر است اما به همکاری توهین نکنیم.
۲۵ مهرماه ۱۳۸۵ ، تاریخ می نویسم تا خودم به یاد داشته باشم چه روزی خبرگزاری میراث فرهنگی را ترک می کنم.
حالا فرصت های بیشتری پیدا می کنم تا:
* نوشتن در وبلاگم را جدی تر دنبال کنم.
* گستره نمونه های مورد اشاره ام در این وبلاگ را متنوع تر کنم.
* درباره بعضی ماجراهای کاری و غیرکاری بنویسم و از آنها برای درک بهتر روابط حرفه ای و اخلاقی در روزنامه نگاری استفاده کنم.
* دنبال فرصت های بهتر شغلی بگردم.
* پروژه های ناتمام را به سرانجام برسانم.
* و از پروژه هایی بنویسم که دوستانم در تدارک انجام آن هستند و نیاز به همکاران مطبوعاتی دارد.
۱ـ هوای حوصله ابری است که نمی نویسم. تقریبا که نهُ به یقین همه مثل هم می نویسند در روزنامه ها و خبرگزاری ها. دوستی می گفت شما خبرنگاران خیلی زرنگ هستید که با سیاه کردن کاغذ های سفید و کاهی، پول هم درمی آورید.
۲ـ سی دی های خوب و مفیدی از نگاه و تحلیل های روزنامه نگاران حرفه ای امریکا دستم رسیده درباره کار حرفه ای، از لید نویسی برای روزنامه ها گرفته تا روزنامه نگاری تخصصی برای رادیو و تلویزیون های محلی و سراسری. شاید به تدریج ترجمه کنم یا اینکه... بی خیالش شویم. قرار نیست همه چیز را همگان بدانند. این نگاه خست آمیز است.
۳ـ همیشه به این فکر می کنم که از بین ۱۰ ـ ۱۵ نفر یا بیشتر شاگردانی که همکلاسی ابوعلی سینا بودند چرا تنها یک نفر بوعلی شد. آیا دیگران نبوغ او را نداشتند؟ حتی به این نکته هم رسیدم ابوعلی سینا مثل امروزی ها با کمک معلمان خصوصی توانسته مجالی برای بروز نبوغ خود پیدا کند. این برداشت من است. به زبان ساده اگر کلاس های خصوصی نبود او هم چه بسا بوعلی نمی شد. اما چیز دیگر اینکه خست معلم در یاد دادن نکته ها و آموخته هایش به دیگر شاگردان باعث شد تا تنها همه آنچه را که می داند به یک نفر بیاموزد. او هم شد بوعلی سینا.
این ها به معنی مخالفت با استعداد و نبوغ استاد حکیم نیست بلکه تنها طرح سئوال است.
تن ناخوش روزنامه نگاری این مملکت هرگز روی عافیت نمی بیند. رنج نه از بابت محدودیت هایی که بر سر جریان آزاد اطلاعات در ایران وجود دارد، که دارد.
به احتمال زیاد که نه، یقینا دلزدگی ، تغییر شغل ، کنار گذاشته شدن و بازنشستگی زودهنگام برخی روزنامه نگاران کهنه کار نشاندهنده عاقبت بخیر نشدن اهالی جدی این حرفه است. خواه کهنه کار باشی یا که تازه کار
( راستی در حاشیه بگویم که کتاب تازه کارها را فصل به فصل جلو می برم و هنوز بسیاری نکته ها باید به آن اضافه کنم. کتاب جدیدی را هم به اتفاق یکی از دوستان در دست ترجمه و تالیف داریم درباره ـ در خصوص ناصحیح است ـ یکی از مباحث و اجزای اصلی خبر، بعدا می گویم موضوع چیست. بخش هایی از سرفصل و محتوای سفارش شده یک مرکز آموزشی روزنامه نگاری در اینترنت را آماده کرده ام. بخش هایی از آن به درد این وبلاگ می خورد).
برای آنها که هنوز فرصت دارند تا خودشان را از حرفه روزنامه نگاری یا بهتر بگویم مرض روزنامه نگار شدن خلاصی دهند، می نویسم که همه اش کار گل است، البته در ایران. باید بر اساس سنت قدیمی ها زندگی کرد. آب باریکه ای زیر سر داشت و نان خشکی سق زد.
بعد از یکسال روزهای آخر نوروز را به وطنم سفر کردم، رشت. همه چیز خیلی عوض شده . رنگ و لعاب تازه گرفت. بوی سفال سقف هایش برایم طعم زندگی می دهد.بوی باران . یاد گذشته های بسیار دور.
روز اول بعد از دانشجو شدن در دانشگاه علامه ـ تهران لعنتی ـ یک روز در کتاب فروشی زیر شهرداری رشت وانمد می کردم که دنبال کتابهای مهمی می گردم. آقایی بلند بالا با جذبه و کاریزماتیک گرم صحبت با کتابفروش بود و من پرسیدم کتاب " یک بستر و دو رویا " نوشته آندره فونتن را دارید؟ کاریزما گفت: شما علوم سیاسی می خوانید؟
گفتم: نه، قرار روزنامه نگاری بخوانم . اما تازه کارم.
گفت: توی دانشگاه پسر من را می شناسی، دکتر شمیسا.
او را نمی شناختم. اما چند ماه بعد او را شناختم. دکتر سیروس شمیسا و وقتی بیشتر پیگیر کارهایش بودم فهمیدم که او بیش از استواری و تحکمی جمله پدرش برای معرفی او ، جاودانه است.
او رمز جاودانگی را پیدا کرده بود. خواندن و خواندن و نوشتن از سر تحقیق بسیار. حالا چطور می توان جاودانه ماند؟ من هنوز به آن نرسیدم.
بگذریم. توی رشت کلی روزنامه و هفته نامه قدیمی منتشره قبل از سال ۸۵ خریدم تا ببینم نشریه هایی که سالهای دور در بعضی از آنها خبرنگاری می کردم حالا چطوری شده اند. شاید بعد از تعطیلات کسل کننده نوروز به نقد آنها ـ اگر بر و بچه های سرزمینم گلایه نکنند- بپردازم.
راستی بهانه سرک کشیدنم به دنیای مجازی تنها پیدا کردن شماره تلفن ایمان امروز است. شاید در فرصت اندک او را ببینم.
چه فرقی می کند کسی باشد یا نباشد. وقتی به این نقطه برسید تازه با هم همسفر می شویم. یکی زودتر و یکی دیرتر.
از یاس فلسفی حرف نمی زنم. از درد بزرگی برای خودم می نویسم که ادامه توضیح اش اینجا نه به صلاح است و نه مرتبط.
تا آن روز که به یقین برسم و انجامش دهم، آنچه به ذهنم برسد، برایتان می نویسم. اما نه از سر رضایت مندی از خودم، بلکه از سر اجبار. به هر حال کسی که هنوز هست باید چیزی بنویسد هر چه که باشد.